کتابز

http://ketabzz.ir/

خرید رمان راه آهن | ایمان ایزددوست

رمان راه آهن طراح و نویسنده | ایمان ایزددوست اولین رمان از سه گانه برزخ خلاصه:اشکان اقلیما، فیلنامه نویس مشهور، در مکان نامعلومی از خواب بیدار میشه و متوجه میشه

خرید رمان راه آهن | ایمان ایزددوست

📓رمان راه آهن

📒طراح و نویسنده | ایمان ایزددوست

📙اولین رمان از سه گانه برزخ

📘خلاصه:اشکان اقلیما، فیلنامه نویس مشهور، در مکان نامعلومی از خواب بیدار میشه و متوجه میشه که باید هر چه زودتر از آنجا بیرون برود، وگرنه می میرد...

📗شما می توانید پارت های عیار سنج این رمان را در کانال زیر مطالعه کنید و در صورتی که دوست دارید این رمان را خریداری کنید، کافی است مبلغ 15000تومان را به حساب زیر واریز کرده و عکس فیش واریز را به آیدی زیر ارسال کنید.

📙شماره حساب مربوطه:5859831127671849
 مهدی ایزددوست پلکویی

📘آیدی مربوطه (جهت ارسال فیش واریزی)

@imanezadust7914

📗کانال این رمان (جهت مطالعه پارت های عیار سنج)

@barzakhrahahan


📓پس از ارسال فیش واریز، حداکثر تا 48 ساعت بعد فایل رمان خدمتتان ارسال می گردد.



پارت #1

(اشکان) 

باید بلند می شدم و قرص سر درد می  خوردم...!باید حتماً این کارو می کردم...!

احساس می کردم که روی موزائیک  خوابیدم...! 

نتیجه ی کار زیاد همین میشه دیگه...! 

چشمامو باز کردم و به زور، بلند شدم و  نشستم...! 

اما با عجیب ترین چیز ممکن، رو به رو  شدم...! 

من توی اتاقم نبودم...! 

فکر کردم که دارم خواب میبینم، برای  همین با دست چشمام و مالیدم و دوباره  به اطراف نگاه کردم...! 

متأسفانه، صحنه ی روبروم، واقعی  بود...! 

من واقعاً روی موزائیک خوابیده بودم...! 
 
نمی دونستم چرا باید اینجا باشم...! 

اصلاً اینجا کجاست...؟! 
 
چند بار درخواست کمک کردم...!


پارت #2

اما هیچ جوابی نشنیدم...! 

خوب به اطرافم نگاه کردم و متوجه یه تایمر، روی یکی از دیوارها شدم...! 

تایمر به صورت معکوس، زمان و کم می کرد...! 

فکر کنم از ٢۴ ساعت شروع شده باشه...! 

من داخل یه اتاق که به صورت ده ضلعی، ساخته شده بود، گیر افتاده بودم...! 

روی دیوار هر ضلع، یه در آهنی وجود داشت...! 

درها به یک شکل بودند...! 

با این تفاوت که روی اونا، اعداد یک تا ده نوشته شده بود...! 

اتاق هیچ پنجره ای نداشت...! 

ساعتی هم نداشتم تا بفهمم چه وقتی از روزه...! 

از سقف اتاق، یه لامپ معمولی سفید رنگ، آویزون شده بود...!

پارت #3

نکته ی جالب این بود که این مکان برای  من خیلی آشنا بود...! 
 
انگار که قبلاً هم اینجا بودم...!  

اما به خاطر نمیاوردم...! 
 
ِکی...؟! کجا...؟! اما مطمئن بودم...! قبلاً  اینجا رو دیده بودم...!!!  

لباس هایی که تنم بود، لباس های بیرون  بود...! 

حتی کفش هم پام بود...! 

به جیب هام دست کشیدم تا شاید گوشیمو پیدا بکنم...! 

چیزی پیدا نکردم...! 

متوجه شدم که داخل یکی از جیب هام، یه پاکت وجود داره...! 

پاکت و باز کردم...!


پارت #4

{سلام اشکان...! مطمئناً این اتاق خیلی برات آشناست...! نگران نباش...! تو به زودی به یاد میاری که دیدار قبلیت با این  اتاق، ِکی بوده...! این اتاق، نتیجه ی  اعمال خودته...! یه تایمر، همراه تو، داخل اتاقه...! از ٢۴ ساعت شروع شده و وقتی به پایان برسه، این اتاق برای همیشه، به آرامگاه تو تبدیل میشه...! 

بذار ساده تر برات بگم...! یه سیستم الکترونیکی روی تمامی درها نصب شده...! با به پایان رسیدن زمان، درها به صورت اتوماتیک، بسته میشند...! تو در  این زمان باید قفل تمامی درها رو باز  بکنی و سعی کنی بفهمی که چرا اینجا هستی...! داخل هر اتاق، کلید اتاق بعدی پنهان شده...! من بازم بهت سر می زنم...! 

بهت هشدار میدم...! فیلم های اره رو به یاد بیار...! هیچکسی نیست که به تو کمک بکنه...! فقط خودت می تونی، خودتو نجات بدی...! حالا برای این که مغزت از فابریکی در بیاد، یه راهنمایی بهت می کنم...! در اولین اتاق بازه...! شروع کن اشکان...! خودتو نجات بده...!}


پارت #5

خیلی وحشت کرده بودم...!

این فرد کی بود...؟! 

از جون من چی می خواست...؟! 

یعنی چی که اگه زمان تموم بشه، درها برای همیشه بسته میشوند...؟! 

با ترس دوباره درخواست کمک کردم...! 

اما همون طور که خودش گفته بود، هیچ کسی نبود که به من کمک بکنه...! 

هر طوری که حساب می کردم، خودم باید، خودمو نجات می دادم...! 

پس از روی زمین بلند شدم و اولین درو باز کردم...!